سر کلاس نشستم ولی حوصله‌ام سر رفته... ساعت ۱۰:۱۵ صبح ِ ... تا آخر شب یعنی تا ساعت ۹ شب خیلی مونده و منم کلاسم ساعت ۹ تموم می‌شه.... بیشتر متن‌ها رو نخوندم.. نه این که نخوام بخونم، راستش فرصت نشد... یک مقاله باید می‌نوشتم که همه وقتم رو گرفت ....
از این حرفا بگذریم دلم برای نوشتن تنگیده بود... ولی نه وقتش هست و نه حسش... گفتنی زیاده ولی گاهی فکر می‌کنم گفتنش فایده نداره..
آخی!! یکهو یادم اومد این -کوزت- خیلی گوگولی بودا... همیشه منو نصیحت می‌کرد...
هی... کجایی جوانی که دیر شد.....
عجالتاً تا بعد...

/ 2 نظر / 8 بازدید